آریائی ها
آريائي ها
محمدتقي حُرآبادي 16/11/81
باوركن از چاهي به عمق ساليان ،
براي گلِ سرخ آب كشيده ام !!
آنقدر به شكوفه ي انار نگاه كرده ام ،
كه مي دانم ، ياقوتِ سرخ را ،
چگونه دركيسه ي چرمي پنهان مي كند!!
نسيم خزر را به رقص شاليزار برده ام ،
و ازدست چوپاني مُغاني ، شيرِ داغ گرفته ام !!
باوركن ، من شاعر افسانه هاي خيالي نيستم!
با كمانچه هاي مرد ُلر،
در صحنِ فلك الافلاكْ ، رقصيده ام ،
و با كوچ ايل ، طغيانِ كشكان رود را سنجيده ام !!
من شاعر گنجه نيستم ،
كه بر گنج بنشينم ، و در مثلث خسرو و شيرين و فرهاد،
كنيزكِ صله را در آغوش مثنوي گيرم !!
گاهي يموت اُبّه نشينِِ اَتركم ، با كلاه پوست،
گاهي بختياريِ زردكوهم با كلاه نمد،
وگاهي در سكوت سپيدخان ، آرزوهاي اميرنظام را،
تا باغ فين به استعاره مي نشينم !!
باوركن ، اين گربه هنوز از خانواده ي شير است
با جگنِ هامون خانه يِ بلوچي ، با نخلِ مينابْ كَپرِ بندري ،
و با شاليِ شمال ، خانه ي ِ گيلكي مي سازد،
ولي مديون ارباب نيست !!
باوركن ، فانوسِ پدري من ، نورافشانِ چاُدر َممَسني ،
و خِرسك بافنده ي ايل ، بهارستانِ كلبه من است!!
سال هاست كه برادرانم را،
در ماوراي سِند و سيحون و َاَرس ، گم كرده ام ،
وحالا بايد برادريم را ثابت كنم ،
يا زبانِ مادريم را ؟!!
چه فرقي ميكند وقتي كه ، مرواريدِ كيش را ،
به گردن دختر پيرانشهر بريزي، يا نفت خوزستان را،
به آتشگاه آذرآبادگان ؟!!
باوركن ، نقش جهان زيباتر از ابيانه نيست !
خانه يِ سنگيِ پاوه،
از برج ِ ميلاد، بلند تر است !
قاليچه ي ساروق همانقدر ايراني ست ،
كه سوزن دوزي بلوچ !!
از كجاي اين سرزمين ، برايت بگويم ،
كه خانه ي پدري تو نباشد،
وآرامگاه ابديِ من ؟!
به كجاي اين سرزمين پا گزارم ،
كه دماوندي از رستم نباشد ؟!
سهندي از بابك نباشد؟!
جنگلي از ميرزاكوچك نباشد؟!
و فراهاني از ميرزابزرگ ؟!!
به كجاي اين سرزمين پا گزارم ،
كه خراساني از ابومسلم نباشد؟!
نخلستاني از رييس علي نباشد،
و آذربايجاني از ستارخان ؟!!
باوركن
اگر ترك باشي، تركستاني ت گويند!
اگر تركمن باشي ، مغولستاني ت گويند!
اگر بلوچ باشي ، مُكراني ت گويند!
اگر عرب باشي ، سامي ت بخوانند!
اگر كرد باشي ، ايريائي ت دانند!
پس بهتر است كه ايراني باشي ، تا آريائيت بدانند!!










