تبليغاتX
ایران سرزمین مهر

ایران سرزمین مهر

فراز رفتن بر بلندای آلانه سر

از پراچان به ناريان

با فراز رفتن بر بلنداي 4080 متري آلانه سر

 

عليرضا زياري AZ.ZIARI@GMAIL.COM

شنبه نهم امردادماه 1389

 

    از تو خواسته ميشود فرداي بازگشت از آن بالا بلندي ها از آن  بهشتِ لمس شده وصف ناپذير، گزارش بنويسي . نمي شود . تو كه هنوز به هوش نيستي ، هنوز به خود نيامده اي . بايد روزها بگذرد تا حافظه ات بكار افتد كه تصاوير آن چه كه ديده اي را بتواني بازيابي، آنچه كه فهميده اي را درك كني و بتواني ره آورد سفري اينگونه را باز بپروري و راوي درستي باشي از آنچه كه ديده اي و آنچه كه حس و درك كرده اي .تازه اگر بخواهي همه آنچه كه ديده اي را هم بنويسي كه مثنوي ...

سفر اينگونه آغاز مي شود كه ياري ترا فرا مي خواند :

يادته سال گذشته در برنامه اي از پراچان رفتيد دمچه و سپس لشكرگ ها.

گفتم آره يادمه و چه مسير زيبا و دل انگيز ولي شيب  بعد از دمچه تا لشكرگِِ كوچك نفس مان را بريد . گفت در اين برنامه مي خواهيم پس از دو ساعت راه پيمائي از پراچان و پيش از رسيدن به سنگ دروازه  بجاي اوج گرفتن بر يال سمت چپ سنگ دروازه ، سمت راست دره را بسوي جنوب و در مسير رودخانه و بسوي سرچشمه آن ادامه دهيم تا به دشت پيازچال برسيم و از آن جا به آلانه سر صعود كنيم وبا شب ماني در دامنه هاي  گردنه سياه ليز صبح روز دوم از آنجا راهي قله زرين كوه شويم و از همان مسير برگرديم به ناريان . دلم لرزيد چون هم سختي صعود به زرين كوه  از مسير ناريان را با خود او در برنامه ديگري بررسي كرده بوديم وهم جان فرسايي دو روز كوله كشي با چادر و كيسه خواب براي رفتن كل اين مسير ترس را دو چندان ميكرد. ولي بخود نهيب زدم مگر نه اينكه بخت يارِ كسي است كه بر اراده نيك خود تكيه مي زند و مگر نه اينكه زندگي انتخاب ، حركت ، مبارزه و مقاومتي دائمي است ؟

گفتم برنامه آرزويي است  ولي كشيدن چادر و...در آن شيب ها ؟ گفت حمل چادرت با من . خوشبختانه هفته پيش كرماكوه بودم و سه هفته پياپي صعود شبانه بر بلنداي كولكچال داشتم. پس آمادگي جسماني فراهم بود و آمادگي  رواني هم كه نگو.

    با گروهي نه نفره 4صبح از كرج و 45/7صبح از پراچان  راهي شديم. از همان آغاز چادر دو نفره ديگري نيز بر بار يارمان افزوده شد و من شرمنده از سهل انگاري  هاي دوره جواني ام كه امروز بايد شانه دوستم  بار مرا بكشد.

به رغم آنكه در امرداماه  هستيم ولي گاهي پياده روي در كف رودخانه و در مسير آب و گام نهادن بسوي سرچشمه آن و گاه در مسير پاكوب در دامنه ها، روزِ پر از سرور و نشاطي را نويد مي دهد بامدادي بياد نرفتني  كه با ايزد بانوي آب آغاز شده است و كمينه اش  تا عصر در كنارش خواهي بود تابه سرچشمه اش برسي . در ادامه راه ،  آبشارهاي مكرر و تنگه هاي صخره اي ترا به سخت كوشي فر ا مي خوانند پس از سه ساعت راه پيمائي به منطقه اي مي رسيم كه انگار چهل چشمه است از هرگوشه كوه آب جاري است و چشمه اي فوران مي كند .نميداني در آستانه كر دشتِ كهسون ِ نمارستاقي  يا در چهل چشمه كردستان و يا به تماشاي  چشمه هاي مكرر مسير صعود قله ونائي در بروجرد بسر مي بري؟

از خود بي خود مي شوي .آرزو ميكني ايكاش در تيرماه به اينجا آمده بودي . امردادش كه چنين است تير و خردادش ديگر چيست ؟ يك بعداز ظهر به دشت پياز چال مي رسيم. آلانه سر و مسير صعودش در پيش روي ما نمايان مي شود .سرچشمه رودخانه هم همين جا است بايد هركدام  آب فراوان برداريم ،زيرا در مسيرمان ديگر آبي در كار نيست .يك ساعت زمان براي صرف ناهاري مختصر و استراحتي كوتاه .2بعدازظهر حركت بسوي قله آغاز مي شود .شيبي بسيار تند و كوله هايي بسيار سنگين ولي در پيش رو قله آلانه سر وتو كه هنوز وجه تسميه اش را پيدانكردي. مي دانم كه در مازندران به موجود ناشناخته مي گويند آل. ميشود فرض كرد كه آلانه سر يعني جايي كه آل از آنجا مي آيد؟بايد جستجوكنيم تا بيابيم.

     گوش ِجان سپردن به شعر و موسيقي، پيمايش اين شيب تندرا برايت سهل و شيرين مي كند و از شانسِِ خوب، نواها و ملودي هاي بومي گيلان و كردستان از گوشي ام پخش مي شود به وجد مي آيم . همنوردان را در اين شادماني سهيم مي كنم. براي رسيدن به گردنه و يال بايد 2ساعت با اين كوله هاي سنگين راه به پيمائيم در پيش روي ما آلانه سر و پشت سرما قلل سات و كهار بزرگ قابل شناسائي اند ودره وسيع پراچان و مراتع زندگي بخشش و دامنه هاي قله لشكرگ و دمچه چمن آرايش .5/4عصر به يال مي رسيم   . با چه شور و نشاطي .بر بلندا  مي ايستيم . از اين جا مي شود دَلير وِ اليت را ديد. قله ديوچال هم بالاسر دلير خود را به رخ مي كشد و ما را بخود مي خواند.قله آلانه سر جلوي ديد قله زرين كوه را گرفته است ولي در جبهه جنوبي يالْ بِركه هاي متعدد پر از آب در كنار چمن زارهاي وجد انگيز فضارا رويائي كرده است .لختي استراحت و آب و ميوه اي و حركت بسوي قله . حدود 5/1ساعت خط الراس را طي ميكنيم تا به قله برسيم ولي پيمايش خط الراس براي كسي كه از اين شيب بالا آمده توامان با تماشاي قله هاي البرز از اين بالا بلندي نه تنها خستگي ندارد بلكه با ذوق و شوق ويژه اي آرزو ميكني كه خورشيد از حركت بايستد  تا روز شب نشود وتو ناچار نباشي از اين بام فرود آيي. اندكي جلوتر قلل وَر ِوَشت  وشاه پيل كوه هم نمايان مي شوند .در 7قدمي قله براي برپائي آئين صعود مي ايستيم همه اصرار داريم كه جوان ترين فرد گروه پيشگام گام گذاري برقله باشد واو اصرار دارد كه پير ما چنين كند. وچه زيباست اين ادب و اين آموزش يافتگي جوان ما. بربلنداي اين بام اين باربه شيوه هندي بهم سلام مي دهيم.و عكس هاي به يادماندني مي گيريم  .

     سرماي سوزاننده زمستان و برف و بهمن هاي مكرر تمامي سنگ هاي كوه در يك سمت را خرد و به تلّي از شن و خرده سنگ تبديل كرده و در طرف ديگر يخچال عظيم و بركه هاي وصف ناپذير و چمن زارهاي دل انگيز .

بايد ازاين شن اسكي ها فرود آئيم. مسير خط الراسي ديگر سوخته مي شود وعبوراز آن غير ممكن. سرپرستمان براي بررسي مسيرفرود پيشگام مي شود ونظر مي دهد كه هر چه بيشتر بايد به سوي غرب از يال وقله فاصله بگيريم وازشيب بسيار تند پراز شن وخاك كه برروي تخته سنگ هاي بزرگ  پنهان شده جا خوش كرده اند با احتياط فرود آئيم خود اين فرود 5/1 ساعت زمان مي برد وخطرهاي مكرر هم بيخِ گوشمان. گواينگه از غلتش سنگها هم بي نصيب نمانديم ولي باهوشياري ودقت جان بدربرديم.7بعداز ظهر وشامگاهان به پايان برنامه روز نخست مي رسيم. در دامنه هاي شمالي آلانه سر اردو مي زنيم . ديگر قله زرين كوه ودامنه هاي خرسِ چر وگردنه سياه ليز جلوي چشمان ماست وتا صبح مي توانيم آنها را به نظاره بنشينيم. از فرط خستگي خيلي زود به درون كيسه خوابها خزيديم خواب كه نه  ، آرامش جان وتن .نيمه شب صداي سگ گله اي بيدارم كرد ،از چادر بيرون آمدم به تماشاي مهتاب شبانگاه . به تماشاي مهتاب دراين بلندا نشستن يادآور مهتاب شبهاي بارگاه سوم دماوند است چه لحظه فراموش نشدني ،چه شب نشيني غريبي است . همه جا روشن  ، انگار روز است . انگاراين دوبيتي را لاربن بابلي براي چنين فضايي وچنين شرايطي سروده است كه :

من آمده ام بوسه به مهتاب زنم      مضراب به سيمِ دل ِ بي تاب زنم

در ميكده نيم شبْ » مي ِ ناب زنم     اين نقشِ هزارگونه برآب زنم

در نزديكي ما چوپاني دركنارگله گوسفندانش در درون شولاي نمدي چمپاتمه زده است .بخود ميگويم پسر نمي شود كه تا صبح دراين فضاي دل انگيز وصف ناپذير بنشيني كه ، به چادر بر ميگردم .هنوز چشمم گرم نشده سحر مي شود و من هم كه مثل خروس سحري ام ، انگار كسي در گوشم زمزمه مي كندكه :

بيدار شو اي خفته كه سرزد خورشيد                      شب پرپر و روز از پس كوه دميد

بر خيز چو سنگ در كناري منشين                     بنشسته چو سنگ ،كس به جايي نرسيد

زودتر از همه بر مي خيزم و اين بار به تماشاي مهر دل انگيزبه پذيره برآمدن خورشيد مي روم  ، تا توانم را دوچندان كنم. درچنين حال و هوايي هستي كه چوپان ترا صدا مي زند . دائي ! تنها ننشين بيا با من بنشين . گفتم تنها نيستم . ولي دراين دنيا هم  نيستم . گفت باش ولي بيا باهم باشيم . تنهائي ام را بهم زد .رفتم دركنارش . اسمش حسن بود از ميمن افغانستان نزديك كابل . دوسالي است براي گله داران ناريان به چوپاني آمده. همه هستي اش يك گوني نايلوني كه با نخ ،كوله پشتي اش كرده ودر درون ان اندكي لباس كهنه كه ارباب  بهش داده . از يك ظرف رويي كه  كتري اش بود و يك فنجان هم  كه دار و ندار اوست . نان وپنير را هم  ارباب روزي يكبار از ده برايش مي آورد . به بخشندگي وصف ناپذيري مي خواهد از من پذيرائي كند ومي كند . به اصراراو يك پياله چاي ولقمه اي از نان و پنيرش مي خورم تا دلگير نشود. مي گويد بالاي آن يخچالِ زير قله ، سياهي را مي بيني گفتم آره مي گويد خرس است دي شب يك بره را زخمي كرد .گفتم پس بي خود نيست بومي ها نام اين جا را خرس چَر گذارده اند. گفت چند بار هم دور و بر چادرهاي شما پرسه مي زد ولي من نزديك شما ماندم تا به شما آسيبي نرساند آخر شما مهمان من هستيد .مرا از تنهائي به درآورديد. گفتم ما خواب بوديم چه جوري ترا ازتنهائي بدر آورديم . گفت حالي اَت نمي شود چه مي گويم. گفتم آره حق داري . گفتم برم بچه هارا بيدار كنم گفت : نرو،گفتم چرا ؟ گفت يك شاعر ايراني ميگه :

حالا كه آمدي به وفا ، درسحرْ، بمان                  يك شب هزار شب نشود بيشتر بمان

بنشين كنار خستگيِ  بي كرانه ام                    اينك كنار اين دلِِ بي بال وپر بمان

بنشينْ ، سكوت را به شكنْ ، روي شانه ام     پِلكي اگر زدمْ    نروي بي خبرْ؟   بمانْ

مي گويم از شاعر هاي افغان بخوان مي گويد ايراني ها را بيشتر دوست مي دارم.مي گويد ماهي 4صدهزارتومان  مزد مي گيرم وخرجم را هم ارباب مي دهد. موبايل دارم درآن مكان آنتن مي دهد مي خواهي به خانه زنگ بزني؟ دست ودل بازي ِ او ديوانه ات مي كند. مي گويد 8ماه سال اينجا هستم و4ماه ميروم به افغانستان . مي پرسم هزينه رفت وبرگشتت چقدر ميشود مي گويد پانصدهزارتومان .و بقيه را هم پس انداز مي كنم براي زن وبچه ام.اشكم را درمي آورد. با هم به سكوت مي نشينيم . من به تماشاي او و او با آهي در دل و با نگاهي ژرف به كوه هاي سربه آسمان كشيده البرز.  انگاركه اين شعر سايه را دل گويه مي كندكه :

اي كوه تو فرياد من امروز شنيدي             دردي است دراين سينه  كه همزاد جهان است .

7بامداد وقت بيدار باش همه است . همگان پس از استراحت وآرامش خوشِِ شبانه، سرحال بر مي خيزند پيمان وابراهيم ناشتائي براي همه تدارك مي بينند.حسن ميمني راهم به جمع خود فرا مي خوانيم . از داخل كوله اش لباس هاي مثلا بهترش راپوشيده وسروصورت شسته وخودرا ترگل وورگل كرده مي گويد بروم چشمه برايتان آب بياورم.واين بار بچه هاي ماهستند كه حالي به او مي دهند وخوش وبش ودرددلي صميمانه با او.سراسر وجوداو مهرباني است.اسم مكان  ها را تاحدودي يادگرفته است از قله زرين كوه تا قله آلانه سر را مي گويد آلانه سر. پس از صرف ناشتائي گردهم مي آييم تانشستي  وگپ وگفتي داشته باشيم .سرپرست ما با بررسي وضعيت همنوردان وبررسي مسير وزمان مورد نياز براي صعود به قله زرين كوه به اين نتيجه مي رسد كه صعود به آن قله امكان پذير است ولي احتمال دارد درراه بازگشت دچار خستگي وكم تواني گرديم، زيرا كمينه زمان لازم براي قله زرين كوه از آن جا را 6ساعت برآورد مي كرد. نظرش را باهمگان درميان نهاد  وباين نظر مشترك رسيديم  كه صعودبه زرين كوه را به برنامه ديگري واگذاريم كه خود يك برنامه مستقل سنگين خواهدبود وراه فرود از ناريان را پيشِ رو قراردهيم .پس ديگر نگران كم آوردن زمان نيستيم نيم ساعتي به گپ وگفت وتبادل نظر مي پردازيم وساعت 5/9صبح را زمان حركت قرار مي دهيم . حسن ميمني  گله اش را جمع وجور مي كند وبسوي مسير ي كه بايد فرود آئيم حركت ميدهد .مي پرسيم چرا گله ات را به سمت پائين مي راني مي گويد بايد يك ساعتي با شما بيايم و راه را به شما نشان بدهم شما كه بلد نيستيد.دست در جيب مي كند وحدود چهارصد تومان درآورده ومي گويد رفتيد پائين بياندازيد داخل صندوق. مي پرسيم كدام صندوق براي كه ؟ تو كه خود.... وبا نگاه بدرقه گرش ،مي گويد رفتين پائين به همه سلام برسانيد. اگر رفتيد زيارت سلام برسانيد.

و.....حالا حالا ها مزه چاي با بوي دود پراز نباتش ، نگاه با روح  اش ، دل كوهستاني پراز دادودهشش ، زندگي پراز عشق واميدش درآن بالابالاها دركنار گوسفندان وشبها نبردتنهايي اش با خرس هاوگرگ ها و هيولاي تاريكي، مگر از خاطرت مي رود؟

دره ناريان وسراشيبي مفرط آن در پيش ِ روي ماست پس از حدود دوساعت راه پيمائي به گوسفندسرا مي رسيم وراهمان دركنار گوسفندسرا درامتداد رودخانه كه در حال شكل گيري است را ادامه مي دهيم . هنوز تا ناريان كمينه دوساعتي راه داريم . چون وقت كافي داريم باصبر وآرامش فرود مي آئيم . درطول مسير گله اي از بز كوهي دردوردست را به نظاره مي ايستيم كه از ترس شكارچيان قرار ندارند.ويژگي صخره اي بودن كوهستان بلند دره ناريان آبشارهاي متعددي را پديد آورده است ومسير زيبائي را براي برنامه هاي گلگشتي آفريده است . به كف دره كه مي رسيم به  رودخانه پرآب  ديگري مي رسيم كه از سوي شمال مي ايد اين رودخانه از برف آبهاي قله زرين كوه سيرآب مي شود . پس از عبور از كنار چشمه آب سولفوري كه زمين را زرد وسفيد كرده به كوچه باغهاي پرنشاط وسرسبز ناريان مي رسيم .كشاورز نارياني از ما مي خواهد حالا كه اين همه پرتوان برگشته ايم در وجين  كردن كرت هاي سيب زميني ياريش دهيم . با او عكسي به يادگار مي گيريم وسفر پربار دوروزه امردادي خود را به پايان مي بريم. نمي دانم كي فراسد لحطه اي كه به سرپرست نازنين باتجربه مان هادي زَكيخاني بگوئيم كه:

دست مريزاد

همت ِ به هَمره تو كه آخر

از نفَسَت تازه گشت آتشِ اميد

چشمِِ تو روشن

باغِِ توآباد

بزمِ تو پر نور

جامِ توپرنوش

كام توشيرين، روز تو خوش باد     (سايه )

همنوردان گروه كوهنوردي هامون كرج :خانم ها رئيسي ، رضائيان ، منجيلي وپوركافي آقايان مهندس هادي زكيخاني سرپرست ،سعيد فخر موسوي پيمان آذرخش ،ابراهيم..  ، و عليرضازياري

+ نوشته شده در  شنبه 23 مرداد1389ساعت 0:36  توسط علیرضا زیاری  | 

سفری تاریخی به وَر نوش آباد

 

     واژه وَر از جمله واژه هایی است که هر ایرانی که دل مشغولی اصل ونسب وآب وخاک پدری دارد را به خود مشغول می دارد تا بگردد که  ریشه و بنِ آن را درآورد.یک چنین ایرانی به هرگوشه ای ازاین سرزمین دل انگیزکه سفرکند حتما به نامی با پیشوند یاپسوندی از ور برمی خورد. درگیلان منطقه  وسیعی می یابد به نام اشک ور و درراه دلیجان به خمین به شهری برمی خورد به نام نیم َور .درخراسان ابادی اصیل و دست نخورده ای می یابد بنام آزادوَ ر در قزوین به ابادی دست می یابد بنام وَرِگیل در کهکیلویه وَرگرد درکرمان راور و... ایرانی با حس وحال وقتی پای سخنان پدربزرگ ومادر بزرگ می نشیند میشنود ورجمشید ، ورجمکرت. وقتی اهل مطالعه ای عمیق تر باشد در اوستای بجای مانده از روزگاران کهن می خواند که درزمان سرمای سخت ايرانيان براي در امان ماندن از سرما، به زير زمين پناه می برند. و اهورامزدا به جَمِ هورچهر، جَمِ پسر ويْ وَنگَهان فرمان بناکردن این ور را میدهدومي گويد:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 23 تیر1389ساعت 23:12  توسط علیرضا زیاری  | 

فردوسي وروزگار او

 

فردوسي كه بود و درچه زمانه اي مي زيست؟

 1)     فردوسي درسال 323 هجري خورشيدي به دنيا آمد ودر 411 چشم از جهان فروبست . دوران زندگي او يكي ازپرجوش وخروش ترين دوران هاي تاريخ ملت ايران وازبسياري  جهات از نقاط عطف آن است .

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 20 تیر1389ساعت 8:1  توسط علیرضا زیاری  | 

به زيارت ِ دماوند

به زيارت ِ دماوند

                                       باگذر ازگردنهِ پَرسون وآرميدن درپَهن دشتِ آرزويي ِ لار

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 تیر1389ساعت 20:41  توسط علیرضا زیاری  | 

بهار هوشنگ ابتهاج

بهار آمد ، گل و نسرین نیاورد
نسیمی بوی فروردین نیاورد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 تیر1389ساعت 20:57  توسط علیرضا زیاری  | 

خروشيدن كاوه آهنگر بر ضحاك

                                                      نخستين خيزش دادخواهانه مردم ايران زمين

                                                                   با خروشيدن كاوه آهنگر بر ضحاك 

 

ضحاك برايران زمين فرمانرواشده است  ونواميس جمشيد وايرانيان  ، يعني سرزمين جمشيد و دخترانِ اورا به چنگ آورده وبرآب وخاك ومردمِ ايران زمين حكمراني مي كند وبردختران جمشيد كدخدائي .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 تیر1389ساعت 20:39  توسط علیرضا زیاری  | 

آئين مهمان نوازي ِ ايرانيان

يك نمونه :آئين مِهمان نوازي ايرانيان  درشاهنامه

    هنگامي كه شاپوردوم ساساني ، با ياوري دخترك ايراني از بند قيصر روم مي گريزد ، به همراه آن دختر دربين راه درباغي مهمان يك كشاورز ايراني مي شود:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 تیر1389ساعت 20:26  توسط علیرضا زیاری  | 

آئين گواه گيران (مراسم عقد) رستم وتهمينه

                             آئین گواه گیران   رستم و تهمینه

برگذاري آئين گواه گيران (مراسم عقد) رستم وتهمينه در نيمه شب دركاخ شاه سمنگان

يكي از جلوه هاي گرامي وزيباي تمدن ايراني است كه فردوسي گرامي به زيباترين وجهي آنرا به تصوير كلمات كشيده است .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 تیر1389ساعت 20:18  توسط علیرضا زیاری  | 

چرادماوند كوه ملي ايرانيان است ؟

به خجستگي و فرخنده گي سيزدهم تيرماه روز ملي دماوند

چرا كوه  دماوند  براي ايرانيان گرامي است ؟

وچرا باید آن را کوه ملی ایرانیان بدانیم وروزآن را نیز روز ملی دماوند بنامیم

 

     گرامي داشت ِ آب و كوه در پيشينه تمدن ايراني


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 14 تیر1389ساعت 19:54  توسط علیرضا زیاری  | 

آریائی ها

آريائي ها

محمدتقي حُرآبادي 16/11/81

باوركن از چاهي به عمق ساليان ،

براي گلِ سرخ آب كشيده ام !!

آنقدر به شكوفه ي انار نگاه كرده ام ،

كه مي دانم ، ياقوتِ سرخ را ،

چگونه دركيسه ي چرمي پنهان مي كند!!

 

نسيم خزر را به رقص شاليزار برده ام ،

و ازدست چوپاني مُغاني ، شيرِ داغ گرفته ام !!

 

باوركن ، من شاعر افسانه هاي خيالي نيستم!

با كمانچه هاي مرد ُلر،

در صحنِ فلك الافلاكْ ، رقصيده ام ،

و با كوچ ايل ، طغيانِ كشكان رود را سنجيده ام !!

 

من شاعر گنجه نيستم ،

كه بر گنج بنشينم ، و در مثلث  خسرو  و شيرين و فرهاد،

كنيزكِ صله را در آغوش مثنوي گيرم !!

 

گاهي يموت اُبّه نشينِِ اَتركم ، با كلاه پوست،

گاهي بختياريِ زردكوهم با كلاه نمد،

وگاهي در سكوت سپيدخان ، آرزوهاي اميرنظام را،

تا باغ فين به استعاره مي نشينم !!

 

باوركن ، اين گربه هنوز از خانواده ي شير است

با  جگنِ هامون خانه يِ بلوچي ، با نخلِ مينابْ كَپرِ بندري ،

و با شاليِ شمال ، خانه ي ِ گيلكي مي سازد،

ولي مديون ارباب نيست !!

 

باوركن ، فانوسِ پدري من ، نورافشانِ چاُدر َممَسني ،

و خِرسك بافنده ي ايل ، بهارستانِ كلبه من است!!

سال هاست كه برادرانم را،

در ماوراي   سِند و سيحون و  َاَرس ، گم كرده ام ،

وحالا بايد برادريم را ثابت كنم ،

يا زبانِ  مادريم را ؟!!

 

چه فرقي ميكند وقتي كه ، مرواريدِ كيش را ،

به گردن دختر پيرانشهر بريزي، يا نفت خوزستان را،

به آتشگاه آذرآبادگان ؟!!

 

باوركن ، نقش جهان زيباتر از ابيانه نيست !

خانه يِ سنگيِ پاوه،

از برج ِ ميلاد، بلند تر است !

قاليچه ي ساروق همانقدر ايراني ست ،

كه سوزن دوزي بلوچ !!

 

از كجاي اين سرزمين ، برايت بگويم ،

كه خانه ي  پدري تو نباشد،

وآرامگاه ابديِ من ؟!

به كجاي اين سرزمين  پا  گزارم ،

كه دماوندي از  رستم  نباشد ؟!

سهندي از  بابك   نباشد؟!

جنگلي از  ميرزاكوچك  نباشد؟!

و فراهاني از  ميرزابزرگ  ؟!!

 

به كجاي اين سرزمين  پا گزارم ،

كه خراساني از  ابومسلم  نباشد؟!

نخلستاني از  رييس علي  نباشد،

و آذربايجاني از  ستارخان  ؟!!

 

باوركن

اگر ترك باشي،‌ تركستاني ت گويند!

اگر تركمن باشي ، مغولستاني ت گويند!

اگر بلوچ باشي ، مُكراني ت گويند!

اگر عرب باشي ، سامي ت بخوانند!

اگر كرد باشي ، ايريائي ت دانند!

                                        پس بهتر است كه ايراني باشي ، تا آريائيت بدانند!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 22:31  توسط علیرضا زیاری  |